شمع شعر مهتاب شراب

آهنگ های قدیمی، عکس و اشعار عاشقانه

شمع شعر مهتاب شراب

آهنگ های قدیمی، عکس و اشعار عاشقانه

همدم

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
می دونم یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزاییکه حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری

توی یک نامه نوشتم

توی یک نامه نوشتم : همه زندگیم شدی تو
تو جوابم دادی اما : زندگی هست ، اما بی تو

من نوشتم که : یه روزی دل را باختم توی چشمات

تو به من می گی که : اون روز هوسی بوده تو چشمات

من نوشتم که : هوس هم ، می تونه یه عشق پاک شه

تو نوشتی : زندگی هم ، می تونه بی تو بنا شه

من نوشتم که : شدم آب ، همچو شمعی رو به دریا

تو نوشتی : خسته ام من ، رفته ای دیگه ز یادا

من نوشتم : اما اینجا ، همه یاد تورو کردن

تو نوشتی : اینه دنیا ، دل به دیگری سپردن

من نوشتم : چه کنم من ، که بشی تو یار خونم

تو نوشتی : زندگیتو ، یه کتاب کن تا بخونم

من نوشتم که : کتابه ، زندگیم همش تو هستی

تو نوشتی : که دروغه ، حالا حتماً دیگه مستی

من نوشتم : آره مستم ، مستِ اون چشمای نازت

تو نوشتی : تو دروغی ، بسه دیگه نمی خوامت

من نوشتم که : می میرم اگه گفتی « نمی خوامت »

تو نوشتی : نمی خوامت ، نمی خوامت ، نمی خوامت

من نوشتم با تمنا : دیگه بس کن که شدم اب

تو نوشتی : این سرابه ، زندگیتو نده بر آب

من نوشتم که : سرابم واسة من یه امیده

تو نوشتی که : دیوونه ، این امیده نا امیده

من نوشتم : نگو اینو ، من امیدم به جوابت

تو نوشتی : این جوابت ، من که گفتم ..... نمی خوامت

من نوشتم : اشکای من ، شده بدرقة راهت

تو نوشتی : عاشقی کن ، بگذر از من با نگاهت

من نوشتم : عاشقم من ، عاشق یه لحظه با تو

تو نوشتی : خسته ام من ، خسته از حکایت تو

من نوشتم که : می خونم من لالایی واسه خوابت

تو نوشتی که جدایی ، بهترین داروی خوابت

من نوشتم که : جدایی ، می شکنه قلبمو جانا

تو نوشتی : چه کنم من ، این یه رسمه توی دنیا

من نوشتم : حالا که تو ، داری می ری بهترینم

منم از غصه می میرم ، تا که دوریتو نبینم


شهیار قنبری

چه شد شاعر که در باغم گلی دیگر نمیروید
به آهنگ قدمهایم کسی شعری نمیگوید
چه بیهوده,گل آلوده,که باران هم نمیشوید
ببین حتی گل شب بو , شب مارا نمیبوید

هنوز از تو در این میدان,صمیمیتر نمیبینم
از این تنها درخت شب,کسی را سر نمیبینم
هنوز این من,هنوز این تو,قدیمیتر ولی از نو
بجز چشم سیاه تو,شبی دیگر نمیبینم

miss me

                   

شهیار قنبری

به رسم مرغ دریایی
پر از پر تماشایی
به سوز ساز تنهایی
در این سیلاب زیبایی
برقص...برقص...
به پیچ و تاب یک پیچک
به شکل آخرین میخک
به یاد شمعی در رگبار
دو سایه در هم بر دیوار
برقص
برقص
بغلم کن...

love

                  

عشق اما پیداست

سازهای غربت ، سازهای ناکوک
شعر، بادامی تلخ ، سوگوار دلپوک
برگها زرد زرد ، وقتی هوا نیست
بوسه سرد سرد ، صدا صدا نیست
زخم هم چه بیهوش ، هیچ کس با ما نیست
شب چنان تیره ، که شب پیدا نیست
شب هم پیدا نیست،...
شب هم پیدا نیست....
عشق اما پیداست
عشق اما پیداست
حر
ف حرف فر
داست
کار بچه هاست
طاق ها بی کاشی ، راه ها مثل هم
حر
ف
ها شاعر کش ، بغض ها بی شبنم
دست ها افتاده ، سرها خمیده
چشم ها خشکیده، عطرها پریده
ماه هم دور دور ، آه اما نزدیک
روز هم بی روزن ، سرد ، سرد و تاریک
چه سرد و تاریک، چه سرد و تاریک
عشق اما پیداست
عشق اما پیداست
حر
ف حرف فر
داست
کار بچه هاست
دست نقاش از همه تنها تر ، پرده ها را شسته زیر باران
آخرین شاعر پرید و دود شد ، شعرش از هر دشنه ای آویزان
شاپرک افتاده در جوهردان ، یاس بی سر، وقف مرهم گاه
ای یقین سبز مثل معجزه ، سایه ی آمدن تو در راه
روز باید باشد ، عشق اما پیداست ....