شمع شعر مهتاب شراب

آهنگ های قدیمی، عکس و اشعار عاشقانه

شمع شعر مهتاب شراب

آهنگ های قدیمی، عکس و اشعار عاشقانه

لوح مخدوش

من نگویم ، که بدرد دل من گوش کنید
بهتر آنست که این قصه فراموش کنید

عاشقانرا بگذارید بنالند همه
مصلحت نیست ، که این زمزمه خاموش کنید

خون دل بود نصیبم ، بسر تربت من
لاله افشان بطرب آمده می نوش کنید

بعد من سوگ مگیرید ، نیرزد به خدا
بهر هر زرد رخی ، خویش سیه پوش کنید

غیر غم دارو ندارم بجهان چیست مگر؟
رشک کمتر بمن ، هستی بر دوش کنید

خط بطلان بسر نامه هستی بکشید
پاره این لوح سبک پایه مخدوش کنید

سخن سوختگان طرح جنون می ریزد
عاقلان ، گفته عشاق فراموش کنید

توبـــه هــا را بشکنیـــد

توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید

 

میخانه ها را وا کنید ای بـــاده خـــواران         
پیمانـه را احیــا کنیـد ای مــل گســاران

باده ساغـر کنیـد ، توبـه ای دیگـر کنیـد         
خرقه از تن برکنید ، توبه ها را بشکنید

 

 توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران

 

یادی از آئین مستانی کنید ، مست پنهانی کنید         
تا سحر پیمانه گردانی کنید ، مست پنهانی کنید

روز و شب معشوقــه بـــازی های عــرفــانی کنید         
مــست پنهـــــانی کنیــد ، مست پنهــــانی کنید

 

همچـون خمـــاران توبــه ها را بشکنید

توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران

 

عاشقان غوغا کنید          
بــر دل شیـــدا کنید

یک نفس گر میتوان ساغر زدن         
پس چــرا اندیشـــه فـــردا کنیم

 

غصه از سر وا کنیم          
پیمانه را احیا کنیم

ای بی قـراران ، ای بی قـراران

 

توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران

 

میخانه ها را وا کنید ای بـــاده خـــواران         
پیمانـه را احیــا کنیـد ای مــل گســاران

باده ساغـر کنیـد ، توبـه ای دیگـر کنیـد         
خرقه از تن برکنید ، توبه ها را بشکنید

 

توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران

 

صاحبدرد

بیان درد مکن ، جز برای صاحبدرد
من اهل دردم و، دانم دوای صاحبدرد
ز یادگار خوش خویشتن مگو ایدوست
بمحفلی ، که شدی آشنای صاحبدرد
کنون که هر کس اسیر هوای نفسانیست
کسی چگونه شناسد ، بهای صاحبدرد
بکوی دلشدگان رو ، چو حاجتی داری
که مستجاب تر آید دوای صاحبدرد
مخواه از نی دلسوخته سرود امید
ز سینه ، خسته بر آید صدای صاحبدرد
مقام درد ببین ، با هنر بخوانندش
کسی که خوب در آرد ، ادای صاحبدرد
هزار تجربه کردیم ، غیر درد نبود
بدرد خانه گیتی ، شفای صاحبدرد
طلای رنگ مرا بین و اعتبار مرا
که با خبر شوی از کیمیای صاحبدرد
از آن امید بدرمان درد ها دارم
که چرخ پر بود از وای وای صاحبدرد

سنگین جوهر

خوش خبر می آیم ای غم از دلم پرواز کن

خرمنی گل را بدامن می کشم ره باز کن

روز گارا ز آتش دل بند بندم ، سوختی

در نی جانم ، نوای تازه ای را ساز کن

بر لبم فریادها بود ای هنر پرور زمان

روح خاموش مرا، از نو سخن پرداز کن

این قلم در حسب حالم ، سخت سنگین جوهر است

ای سرشک خوش سکوتم ،قصه ای ابراز کن


اشک من گل کرده ، ای طاووس خوشرفتار غم
چتر صد رنگت مبارک ، هرچه خواهی ناز کن


ای ترانه خوان خوش غوغا ،اگر بانگی زدی

گه گهی هم یاد من با نرگس شیراز کن


آشوب خزان

خورشید دگر نور دلاویز ندارد

مه پرتو مات هوس انگیز ندارد

در باد بهاری ز بس آشوب خزان است

گل وحشتی از غارت پاییز ندارد

آنکس که ندارد هنر عشق و محبت

زو رحم مجویید که این نیز ندارد

آلوده ام اما همه شب غرق مناجات

با دوست سخن اینهمه پرهیز ندارد

گیتی همه اویست و هم او هیچ بجز لطف

از وسع نظر با من ناچیز ندارد

عاشق ز سر مستی اگر کرد خطایی

معشوق که بحث گله آمیز ندارد

سر گرمی بازار جهان داد و ستد هاست

آن وام خداییست که واریز ندارد

طوفان شن

سحر به گریه من گلبنی جوان خندید

در این چمن مگر امروزمی توان خندید 

 گمان مکن که بپای گلی رسد آبی
 
چنین که دامن گلچین بباغبان خندید
 
بگوش صبح مگر عو عو سگان برسد

چو گرگ گرسنه بر خفتن شبان خندید

چگونه طوطی غمگین به بیند آزادی

بگلشنی که قفس بان باشیان خندید

در آن کویر که طوفان شن براه افتاد

ستاره گم شد و اشتر بکاروان خندید

شرار برق زمان بین چه کرده با گلزار

که دود شعله سروش ببوستان خندید

ز میزبان چه بگویم که دهر تنگ نظر

به لقمه های گلو گیر میهمان خندید

چه غم زکشتی بشکسته زانکه چشمک هاست

ز ساحلی که بر امواج بیکران خندید

حباب آب ندانم که در فضای ضمیر

چه دیده بود ، که بر چشمه روان خندید

چو پای آز بشر در فضا براه افتاد

زمین بعاقبت شوم آسمان خندید

جلوه باور


از ندامت سوختم ، یا رب گناهم را ببخش
مو سپید از غم شدم،روی سیاهم را ببخش
ظلم را نشناختم ، ظالم ندنستم که کیست
گوشه چشمی باز کردم ،اشتباهم را ببخش
ابر رحمت را بفرما ، سایه ای آرد به پیش
این سر بی سایبان بی پناهم راببخش
از گلویم گر صدایی نابجا آمد برون
توبه کردم، سینه پر اشک وآهم را ببخش
ای زمان برزیگر کوری شدم در کار کشت
کشتزارم را مسوزان وگیاهم را ببخش
دیگر ای طوفان غم ، در باغ ما سروی نماند
بیدهای خشک برگ رنجگاهم راببخش
جلوه های باورم یارا حبابی پوچ بود
رنگ جو چشم دوبین کج نگاهم را ببخش