X
تبلیغات
رایتل








شمع شعر مهتاب شراب

آهنگ های قدیمی، عکس و اشعار عاشقانه

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم چه می خواهی ؟ 

 چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟ 

 چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟ 

 از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن نمی دانی  

! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم 

 تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم  

کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم 

 چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم  

چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم  

از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم 

 سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان 

 هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم 

 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم 

 ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم 

 کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم 

 چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟ 

 چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟ 

 ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم  

که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم 

 همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم  

به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم 

 ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی  

وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی 

 شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی 

 کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان  

به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی  

که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی 

 نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنی 

ا در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا 

 همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا 

 پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا  

به شب های سکوت کاروان تیره بختیها  

سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا 

 به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی 

 که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت 1390ساعت 08:26 ب.ظ توسط وهاب نظرات (0)|



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت


پیوند های روزانه

آرشیو سایت

موضوعات سایت

پیوند ها

اختصاصی ویژه

طراح قالب

امکانات سایت